برسنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شکسته بود برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائماً از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نمي شد نشسته بود
این پسره رو که میبینین خودشو به شکل دخترا کرده بوده و جاهایی که مخصوص بانوان بوده میرفته(اگه دستم بهت نرسه روزگارتو سیاه میکنم)بله این پسره یزدیه!!(بعضیا یه چیزایی میدونن که نباید بگن)اها اینم بگم که این اتفاق تقریبا ۱سال پیش افتاده!!!من عکسشو دیده بودم ولی خودم عکسشو نداشتم!الان این عکسش تو بازداشتگاس!راستی یه نکته ی دیگه به موهای دستش دقت کنین
راستی دلم واسه یه نفر تنگیده(خودش میدونه)
ولی نمیدونم اون دلش واسم تنگیده یا نه(تو نظر خصوصی بهم بگو باشه؟)
اگه عشقم دیگه تکراری شده...!اگه عشقم همه اجباری شده...!نمیدونم که چه باید بکنم...!به کجا برم بهونه چه کنم...!به کی این درد جدایی رو بگم...؟اون نمیدونه چقدر دوسش دارم...!باید از دل با او گفت و گو کنم...!خودمو با عشق رو به رو کنم....!
آخیش ، همه چیزفعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصه میخورم کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ، حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم اونطرفی بره ! ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ، نه ، اینطوری که نمیشه ، دلم نمیخواد ، دل اونم نمیخواد ، ولی باید اینکارو کنیم ، باید اینطوری نشون بدم ، باید دیگه هیچ امیدی بینمون نباشه ، دو ماه دیگه که دیدمش درستش میکنم ، تا دو ماه دیگه من میمیرم ، نه ، یک ماه دیگه که مسیج ها شروع میشه دوباره زنده میشم ، زندگی تازه ، الان باید چیکار کنم ( همینطور گیج و ویج توی خیابان راه میرفت ، اصلا نفهمید چه وقت از وسط خیابان انقلاب گذشت ، چند بار نزدیک بود اتومبیل ها بهش برخورد کنند ، به یک خیابان خلوت رسید و به دیوار سیمانی کثیفش تکیه داد ، حالش خیلی بد بود ، دنیا دور سرش میچرخید ، مجبور شد بنشینه روی زمین ، تازه نشسته بود که بغضش ترکید و شروع به گریه کردن کرده بود ، هرچه کرد دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد، در همین هنگام تلفنش زنگ زد )
*این داستان ادامه دارد* *نظرسنجی پایین وبو حتما جواب بدین*
تفاوتهای خون و اشک:۱.خون قرمزه رنگ عشقه.اشک بی رنگه درد عشقه۲.خون وقتی میاد بیرون میسوزه اما اشک اول میسوزه بعد میاد بیرون۳.خون مال زخم جسمه ولی اشک مال زخم روحه۴.جای زخم خوب میشه ولی مال اشک خوب نمیشه۵.خون همیشه مال درد و غمه ولی اشک بعضی وقتا مال خوشحالیه۶.جلوی خون رو میشه گرفت ولی اشک رو نه...!
از بهار پرسیدم عشق یعنی چی؟گفت:تازه شکفته ام نمیدانم.ار تابستان پرسیدم عشق یعنی چی؟گفت:در گرمای وجودش غرقم نمیدانم.از پائیز پرسیدم عشق یعنی چی؟گفت:در هزار رنگ ان باخته ام نمیدانم.از زمستان پرسیدم عشق یعنی چی؟گفت:سرد است و بی رنگ...!
زندگی چیست؟اگر خنده است چرا گریه میکنیم؟اگر گریه است چرا خنده میکنیم؟اگر مرگ است چرا زندگی میکنیم؟اگر زندگی است چرا میمیریم؟اگر عشق است چرا به ان نمیرسیم؟اگر عشق نیست چرا عاشقیم...؟؟؟