تبليغاتX
♂دوستانه♀


♂دوستانه♀

*~*احبک کلمه رخیصه*~*

چشمانش پر از اشک بود.به من نگاه کرد و گفت:برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم 

به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که

 دوستش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را

بر روی سینه ام فشرد وگفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفیدو بلندش راگرفتم اما باز نگفتم که

دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چندشاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش

نشستم او را نگاه کردم به من گفت:بگو که دوستم داری می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه را از دهانت 

نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم. وقتی که آن حیران روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای

سفید بود وحشت زده پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم فریاد زدم :بخدا دوستت دارم اما.....
          
                                       ghadimi boOd vali doOseh daram:x

چه روزي؟ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390چه ساعتي؟ 23:2 نويسندش؟ [♀]Ñ*Ê*Ð*Ã[♂]| |

صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم         یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد 

انقدر در  ایستگاه منتظر  می مانم تا تاکسی  مورد           و رفتیم.به دست هایش نگاه کردم فرمان را انقدر

علاقه ام برسد.پیر و درشت و هیکلی با دست های         محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود.اما

قوی و افتاب  سوخته  و چشم های  مشکی  رنگ           لرزش دست هایش پیدا بود پرسیدم حالتون خوبه؟ 

است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را         گفت:نه.نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.چهل 

باز می گذارد و با انکه چهار سال است بیشتر صبح-        و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می شود

ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدا-       چهارشنبه اخر یک ماه دختر جوان به او می گو ید

ی بم و خش دارش را شنیده ام.ماشینش نه ضبظ          خانواده اش اجازه نمی دهند با او ازدواج کند.راننده 

دارد نه رادیو   و  شاید  همین  سکوت حضورش  را           از دختر جوان می خواهد لااقل ماهی یکبار او را از 

چنین لذت بخش  می کند.ما هر روز از مسیر ثابتی          دور ببیند.دختر جوان قول می دهد تا اخر عمر چهار-

میرویم فقط چهارشنبه های اخر هر ماه راننده مسیر       شنبه ی هر ماه سر این کوچه بیاید.چهل و شش 

همیشگی مان را عوض میکند.یکی از چهارشنبه ها-       سال دختر جوان چهارشنبه اخر هر ماه  سر کوچه

ی اخر ماه به او گفتم:از این طرف راهمون دور میشه-      امده راننده او را از دور دیده و رفته است . از راننده 

ها."میدونم"دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر         پرسیدم :"دختر جوان ازدواج کرد؟"نمی دانست.پر-

روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه ها ی        سیدم:ادرسشو دارین؟نداشت.در این چهل و شش 

اخر ماه مسر دورتر  را انتخاب میکرد. چهارشنبه ی         سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چها-

اخر ماه پیش وقتل از مسیر دورتر می رفت سر یک         رشنبه های اخر هرماه دختر جوان را دیده بود و رفته

کوچه ترمز کردنگاهی به این طرف و ان طرف انداخت       بود.راننده گفت:چهل وشش سال چهارشنبه اخرهر

بعد گفت:"ببخشید الان برمی گردم"و از ماشین پیاده      ماه اومد ولی دوماهه نمیاد.به راننده گفتم:شاید یه 

شد. دوباره کمی  این طرف  و ان طرف را نگاه  کرد        مشکلی پیش امده.راننده گفت:خدا نکنه اگر ماه دیگر


                                                            نیاد میمیرم....

چه روزي؟ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390چه ساعتي؟ 15:14 نويسندش؟ [♀]Ñ*Ê*Ð*Ã[♂]| |

پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت.

روزی اسب پیرمرد فرار کرد همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد امدند و گفنتد:عجب شانس بدی

 اوردیکه اسبت فرار کرد!

روستازاده پیر جواب داد:از کجا میدانید که این از خوشانسی من بوده یا بدشانسی ام؟

همسایه ها با تعجب جواب دادن:خوب معلومه که این از بدشانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت.

اینبار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد امدند:عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر

به خانه برگشت!

پیرمرد بار دیگر در جواب گفت:از کجا میدانید که این از خوشانسی من بوده یا بدشانسی ام؟

فردای ان روز پسر پیرمرد در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست.

همسایه ها بار دیگر امدند:عجب شانس بدی!

و کشاورز گفت:از کجا میدانید که این از خوشانسی من بوده یا بدشانسی ام؟

چندتا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:خب معلومه که از بدشانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چندروز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی

دودست با خود بردند.پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.

همسایه ها بار دیگز برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند:عجب شانسی اوردی که پسرت معاف شد!

و کشاورز پیر گفت:از کجا میدانید که....؟

تولد اقا امیرحسین گل مبارک

یاهمون داداش امیر قدیمی که دلم واسه اون شوخیاش تنگیده

امیدوارم به تمام ارزوهات و خواسته هات برسی و هرسال موفق تر از سالهای قبلت باشی

                                               


چه روزي؟ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390چه ساعتي؟ 15:50 نويسندش؟ [♀]Ñ*Ê*Ð*Ã[♂]| |

De$ign : KHanOomi